داستان های سرکاری خنده دار

اس ام اس سرکاری خنده دار


اس ام اس خنده دار و سرکاری (18)



مطالب خنده دار, پیامک سرکاری, سرکاری باحال

خنجر زدی بر سینه ام ، وای سینه ام ، وای سینه ام / آتش زدی بر خرمنم ، وای خرمنم وای خرمنم آی خرمنم وای خرمنم ….. آفرین همینطور ادامه بده

°.°.°.°.°.°.°.°اس ام اس سرکاری°.°.°.°.°.°.°.°

خیلی دلم برات تنگ شده…اونقدر که از دوریت گریه ام میگره… اما وقتی قیافت یادم میاد خندم میگیره!!

°.°.°.°.°.°.°.°اس ام اس سرکاری°.°.°.°.°.°.°.°

باهمه وجودم سرمو روشونه مهربون تو میذارم و یواشکی دماغمو با لباست پاک میکنم!!

°.°.°.°.°.°.°.°اس ام اس سرکاری°.°.°.°.°.°.°.°

روی فرش دلم جوهری از عشق تو ریخت… آمدم پاک کنم عشق تو را بدتر شد… خلاصه اینکه… گند زدی به فرش رفت پی کارش

°.°.°.°.°.°.°.°اس ام اس سرکاری°.°.°.°.°.°.°.°

از من بپرسند بهترین، زیباترین، شجاع ترین، محبوب ترین، داناترین، عاقل ترین ادم کیه ؟ انگشتمو به طرفت تو دراز می کنم و می گم این نمی تونه باشه

°.°.°.°.°.°.°.°اس ام اس سرکاری°.°.°.°.°.°.°.°

درتنهاترین شبهای من صدای توست. تنها تو هستی که صورتم را در تنهایی شب نوازش می کنی و تنها دلیل بیدار بودنم تو هستی
ای پشه

°.°.°.°.°.°.°.°اس ام اس سرکاری°.°.°.°.°.°.°.°

دو تا توصیه مهم برای زندگی سالم
۱٫همیشه حقیقت رو هرچقدر هم که تلخ و خطر ناکه با قدرت بگید.
۲بلافاصله بس از گفتن فرار کنن!

°.°.°.°.°.°.°.°اس ام اس سرکاری°.°.°.°.°.°.°.°

اگه دیدی یه نقطه کوچولوی قرمز تو هوا داره میاد طرفت اون دل من نیست که از دلتنگی میاد پیشت اون یه مگسه که رژ زده !

°.°.°.°.°.°.°.°اس ام اس سرکاری°.°.°.°.°.°.°.°

زندگی مثل شطرنج میمونه ، البته تو که بچه ای برو منج بازی کن !

°.°.°.°.°.°.°.°اس ام اس سرکاری°.°.°.°.°.°.°.°

یه روز..
هاهاهاها
یه مردی..
هاهاهاها
یه مردی میره..
هاهاهاها
بقیشو بعد میگم الان خندم میگیره

°.°.°.°.°.°.°.°اس ام اس سرکاری°.°.°.°.°.°.°.°

اگه یه روز رفتی سفر
رفتی از پیشم بی خبر
.
.
سوغاتی واسم چی میاری؟

°.°.°.°.°.°.°.°اس ام اس سرکاری°.°.°.°.°.°.°.°

این همه درس خوندیم بالاخره نفهمیدیم رابطه ی فیثاغورس با کی بود..
قضیه اش چی بود….!!! بالاخره چی شد …!!!
خیلی کلک بود

°.°.°.°.°.°.°.°اس ام اس سرکاری°.°.°.°.°.°.°.°

چه کنم چرخ فلک کرده مرا از تو جدا ، من چه جورابی بپوشم که دهد بوی تو را

°.°.°.°.°.°.°.°اس ام اس سرکاری°.°.°.°.°.°.°.°

اددا بابا دد ای ی ی ی قاقا ا ا ا ا ا … … …
ببخشید!
گوشیم دست بچه بود!

°.°.°.°.°.°.°.°اس ام اس سرکاری°.°.°.°.°.°.°.°

اون چیه که اولش منم ، دومش تویی ، آخرش هم زبون داره؟
.
.
.
گل گاو زبون!

°.°.°.°.°.°.°.°اس ام اس سرکاری°.°.°.°.°.°.°.°

واقعا که ،معلومه کجایی؟
ازصبح تا حالا دارم زنگ میزنم تا تکلیف اون حرفی که پشت سرم زدی رو روشن کنم،اصلا ازت انتظار نداشتم،مگه من چه بدی بهت کرده بودم
(سازمان دلهره واضطراب چندثانیه ای)
.
.
.
.
.
.
فوضول اگه میخواستم حرفی بزنم همون بالا میزدم ‏!!‎‎!

°.°.°.°.°.°.°.°اس ام اس سرکاری°.°.°.°.°.°.°.°

دختر : عزیزم چی کار داری می کنی ؟
پسر : پشه می کشم !
دختر : چند تا کشتی…. ؟
پسر : پنج تا ، دو تا نرو سه تا ماده..
دختر !!!!! : از کجا فهمیدی ؟……..
پسر : سه تا شون جلو آیینه نشسته بودن ، دوتا شون جلو مانیتور !!!

°.°.°.°.°.°.°.°اس ام اس سرکاری°.°.°.°.°.°.°.°

این که میگن طرف مثه سگ دروغ میگه یعنی چی ؟ آخه سگ مگه دروغم میگه ؟؟؟؟
اصلا مگه سگ حرفم میزنه؟
چرا ذهن ادمو بیخود درگیر میکنین؟

°.°.°.°.°.°.°.°اس ام اس سرکاری°.°.°.°.°.°.°.°

اگه گفتی شباهت هویج با کفش ملی چیه؟
.
.
.
باشه بابا فهمیدم می دونی، نمی گم.
فقط می خواستم یادآوری کرده باشم

°.°.°.°.°.°.°.°اس ام اس سرکاری°.°.°.°.°.°.°.°

هیچ چیز خفت آورتر از این نیست که ببینی ابلهی در آنچه تو شکست خورده ای موفق شده است!!!

°.°.°.°.°.°.°.°اس ام اس سرکاری°.°.°.°.°.°.°.°

در خرابه های قلبت کارگری بیش نیستم
.
.
.
سیمان بفرست کار خوابیده..!

°.°.°.°.°.°.°.°اس ام اس سرکاری°.°.°.°.°.°.°.°

خواستم جونمو فدات کنم ، باخودم گفتم چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟!!!!

°.°.°.°.°.°.°.°اس ام اس سرکاری°.°.°.°.°.°.°.°

به سراغ من اگر می‌آئید
.
.
.
سر راهتون بی زحمت دو تا نون سنگگ هم بگیرین

°.°.°.°.°.°.°.°اس ام اس سرکاری°.°.°.°.°.°.°.°

از شب پرسیدم چه بنویسم واسه کسی که دوستش دارم؟ گفت:مگه بیکاری بگیر بخواب.

°.°.°.°.°.°.°.°اس ام اس سرکاری°.°.°.°.°.°.°.°

دانشمندان دارن تحقیق میکنن که یک انسان تا چند وقت میتونه بدون مغز زندگی کنه ….
یه لطفی بکن و سن خودتو بهشون بگو..!

°.°.°.°.°.°.°.°اس ام اس سرکاری°.°.°.°.°.°.°.°

دختران تحصیل کرده امروزی همسران خوبی از اب در می ایند زیرا برای اینکه توضیح دهند که چرا غذا شور یا بی نمک شده است واژه های بیشتری در اختیار دارند!!!

منبع:infsms.ir




بازدید : 456امتیاز :3

داستان سرکار خنده دار


دیب

یارو زبونش می گرفته، می ره داروخونه می گه: آقا دیب داری؟
کارمند داروخونه می گه: دیب دیگه چیه؟
یارو جواب می ده: دیب دیگه. این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره.
کارمنده می گه: والا ما تا حالا دیب نشنیدیم. چی هست این دیب؟
یارو می گه: بابا دیب، دیب!
طرف می‌بینه نمی فهمه، می ره به رئیس داروخونه می گه.
اون میآد ‌می پرسه: چی می‌خوای عزیزم؟
یارو می گه: دیب!
رئیس می پرسه: دیب دیگه چیه؟
یارو می گه: بابا دیب دیگه. این ورش دیب داره، اون ‌ورش دیب داره.
رئیس داروخونه می گه: تو مطمئنی که اسمش دیبه؟
یارو می گه: آره بابا. خودم دائم مصرف دارم. شما نمی‌دونید دیب چیه؟
رئیس هم هر کاری می‌کنه، نمی تونه سر در بیاره و کلافه می شه…
یکی از کارمندای داروخونه میآد جلو و می گه: یکی از بچه‌های داروخونه مثل همین آقا
زبونش می‌گیره. فکر کنم بفهمه این چی می‌خواد. اما الان شیفتش نیست.
رئیس داروخونه که خیلی مشتاق شده بود بفهمه دیب چیه، گفت: اشکال نداره. یکی بره
دنبالش، سریع برش داره بیارتش.
می‌رن اون کارمنده رو میارن. وقتی می رسه، از یارو می‌پرسه: چی می خوای؟
یارو می گه: دیب!
کارمنده می گه: دیب؟
یارو: آره.
کارمنده می گه:که این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره؟
یارو: آره.
کارمند: داریم! چطور نفهمیدن تو چی می خوای؟!
همه خیلی خوشحال شدن که بالاخره فهمیدن یارو چی می خواد. کارمنده سریع می ره توی
انبار و دیب رو میذاره توی یه مشمع مشکی و میاره می ده به یارو و اونم می ره پی
کارش.
همه جمع می شن دور اون کارمند و با کنجکاوی می‌پرسن: چی می‌خواست این؟
کارمنده می گه: دیب!
می‌پرسن: دیب؟ دیب دیگه چیه؟
می گه: بابا همون که این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره!
رئیس شاکی می شه و می گه: اینجوری فایده نداره. برو یه دونه دیب ور دار بیار ببینیم
دیب چیه؟
کارمنده می گه: تموم شد. آخرین دیب رو دادم به این بابا رفت!
کباب


مردی با تسلیم شکوائیه ای به قاضی شورای حل اختلاف گفت:

چندی قبل خانه محقر و مخروبه ای را در چند کیلومتری حاشیه یکی از شهرک های مشهد خریدم اما چون وضعیت مالی مناسبی نداشتم اتاقی را که گوشه حیاط بود اجاره دادم. مدتی از اجاره منزل نگذشته بود که احساس می کردم فرزندان خردسالم دچار افسردگی شده اند.

وقتی از سرکار به خانه می آمدم آن ها از من طلب «کباب» می کردند من که توان خرید «گوشت» را نداشتم هر بار با بهانه ای آن ها را دست به سر می کردم تا این که متوجه شدم هر چند روز یک بار از اتاقی که به اجاره واگذار کرده ام «بوی کباب» می آید و همین موضوع باعث شده تا فرزندانم از من تقاضای کباب بکنند.
شاکی این پرونده ادامه داد: دیگر طاقتم طاق شده بود هرچه سعی کردم برای فرزندانم کباب تهیه کنم نشد این در حالی بود که بوی کباب های مستاجرم مرا آزار می داد به همین دلیل از محضر دادگاه می خواهم رای به تخلیه محل اجاره بدهد تا بیش از این خانواده ام در عذاب نباشند.

قاضی باتجربه شورای حل اختلاف که سال هاست به امر قضاوت اشتغال دارد، هنگامی که این ماجرا را تعریف می کرد اشک در چشمانش حلقه زد او گفت: پس از اعلام شکایت صاحبخانه، مستاجر او را احضار کردم و شکایت صاحبخانه را برایش خواندم.
مستاجر که با شنیدن این جملات بغض کرده بود گفت: آقای قاضی! کاملا احساس صاحبخانه را درک می کنم و می دانم او در این مدت چه کشیده است اما من فکر نمی کردم که فرزندان او چنین تقاضایی را از پدرشان داشته باشند.
او ادامه داد: چندی قبل وقتی به همراه خانواده ام از مقابل یک کباب فروشی عبور می کردیم فرزندانم از من تقاضای خرید کباب کردند اما چون پولی برای خرید نداشتم به آن ها قول دادم که برایشان کباب درست می کنم.
این قول باعث شد تا آن ها هر روز که از سر کار برمی گردم شادی کنان خود را در آغوشم بیفکنند به این امید که من برایشان کباب درست کنم.

اما من توان خرید گوشت را نداشتم تا این که روزی فکری به ذهنم رسید.
یک روز که کنار مغازه مرغ فروشی ایستاده بودم مردی چند عدد مرغ خرید و از فروشنده خواست تا مرغ ها را خرد کرده و پوست آن ها را نیز جدا کند.
به همین دلیل به همان مرغ فروشی رفتم و به او گفتم اگر کسی پوست مرغ هایش را نخواست آن ها را به من بدهد. روز بعد از همان مرغ فروشی مقداری پوست مرغ پرچربی گرفتم و آن ها را به سیخ کشیدم. فرزندانم با لذت وصف ناشدنی آن ها را می خوردند و من از دیدن این صحنه لذت می بردم. من برای شاد کردن فرزندانم تصمیم گرفتم هر چند روز یک بار از این کباب ها به آن ها بدهم اما نمی دانستم که ممکن است این کار من موجب آزار صاحبخانه ام شود.

قاضی شورای حل اختلاف در حالی که بغض گلویش را می فشرد ادامه داد:

وقتی مستاجر این جملات را بر زبان می راند صاحبخانه هم به آرامی اشک می ریخت تا این که ناگهان از جایش بلند شد و در حالی که مستاجرش را به آغوش می کشید گفت: دیگر نگو! شرمنده ام من از شکایتم گذشتم.

منبع فلش خور دات کام


بازدید : 432امتیاز :3

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به علی ناصری،شاعران جوان ایرانی،علی ناصری شاعر،اشعارعاشقانه جدید است.